شاید سهم من همین باشد
سطرهایی که
بوی خاک نم خورده...می دهد
و ...واژه هایی به رنگ دریا...
ساده شاد می شوم....
با خرید یک کتاب
دیدن یک فیلم ...
یا خوردن یک پیراشکی داغ....
در پیاده روی میدان انقلاب
آرزوهایت را نمی شناسند...
نوشته هایت را نمی خوانند...
دردهایت را گوش نمی دهند....
اما
تنت را می خواهند.....
این رسم شهر خاکستری است
ما تلخ آغاز کردیم ....
مدرسه ها تلخ ترمان کرد....
جائی که خنده ها جریمه میشد....
و عشق در کوچه های قدیمی پنهان....
در سطر های دانشگاه گم شدیم ....
خنده های جامانده از مدرسه را رها کردیم
درسهایمان در لابلای عاشقی ها گم ....
کار آوار شد بر ما ....
چیزی یاد نگرفتیم....
یاد و خاطره ها ....یادمان رفت
ما تلخ آغاز کردیم ....
اما کاش شیرین به پایان ببریم ...........
من در شب یلدا ....
پسته سربسته را می ماندم
اناری ترک خورده ای را ....
که جا مانده بود در بشقاب ...
یا سیب سرخ ِ گاز زده ای
که فرو افتاده از دست کودکی ....
آرزوهایم.....
مثل دانه های انار شب یلدا
فرو افتادند .................
یلدا
شب تنهائی بود ....
یک دقیقه بیشتر از شبهای دیگر....
اینروزها تلخ شده ام.....
کسی مرا با خدا آشتی دهد
برای تنهائی ما
چه فرق می کند
شبی یک دقیقه بیشتر...یاکمتر*
* این رو یلدای پارسال نوشته بودم ...
سهم چشمان من از هزاران ِ صبح
صبح بی عشق مباد.....
درنگ نکن ....
این سطر به آخر نرسیده
از دلتنگی خواهم مرد......................
من با یاد ِتو ....
واژه می سازم.....
عاشقانه های ِ پائیزی ....
باشی یا نباشی...
شعرهایم پرواز را تجربه می کنند....دریاد تو
از آسمان فرود آری....
من فرو افتاده ام ..
زانوانم بردستانم بی اعتمادند...
چگونه برخیزم .....
فرود آری ...
کنار این خاکی افتاده... زانو بزن
دستانم را بگیر
راه می یابی ....دوباره باز
بر ویرانه های این دل ....
خاطرات پنجره ای در تنهای من است ....
ترا فرا می خواند .....هر لحظه
امشب ...در آخرین سطر این شعر
تن به تو خواهم داد ....
تا بکارت شعرم را پاره کنی
یک شب ....همین نزدیکی ها
این تپش های مضطرب ....آرام می گیرد....
خواهی دید .....سطری سیاه می کنم برای تو ....
پایان قصه را می خوانم و تمام ...
یک شب ... منتظر می مانم
میان ِ کوچه .....شاید همین پنج شنبه....
می آیی .....
و به انتظار و تپیدنهای مضطرب
پایانی خوش هدیه می کنی ....
در آخرین روزهای پائیزی ....
میان ِ برگهای سرخ...زرد خواهم نشست
تنهائی هایم را خواهم سپرد به باد ....
ترسهای کودکیم بازگشته اند....
ترس کوچک شدن مدادهای رنگی ....
ترس گم کردن پول ِ تو جیبی ام ....
ترس مردن مادرم ....
ترس ِ اینکه ....کسی دوستم نداشته باشد
ایمانم را گم کرده ام ....
اما.....به تو که می رسم
سطرهایم سرخ می شود *
*تمام شعرهای مذهبیم .....تقدیم به مادرم... که رنگ خداست
| Design By : Pichak |

