مرا کمی متفاوت ...

اینجا http://khaneibarab.blogsky.com

 بخوانید

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط سبا نظرات ()

شاید سهم من همین باشد

سطرهایی که

بوی خاک نم خورده...می دهد

و ...واژه هایی به رنگ دریا...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط سبا نظرات ()

ساده شاد می شوم....

با خرید یک کتاب

دیدن یک فیلم ...

یا خوردن یک پیراشکی داغ....

در پیاده روی میدان انقلاب

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط سبا نظرات ()

آرزوهایت را نمی شناسند...

نوشته هایت را نمی خوانند...

دردهایت را گوش نمی دهند....

اما

 تنت را می خواهند.....

این رسم شهر خاکستری است

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط سبا نظرات ()

ما  تلخ آغاز کردیم ....

مدرسه ها تلخ ترمان کرد....

جائی که خنده ها جریمه میشد....

و عشق در کوچه های قدیمی پنهان....

در سطر های دانشگاه گم شدیم ....

خنده های جامانده از مدرسه را رها کردیم

درسهایمان در لابلای عاشقی ها گم ....

کار آوار شد بر ما ....

چیزی یاد نگرفتیم....

یاد و خاطره ها ....یادمان رفت

ما تلخ آغاز کردیم ....

اما کاش شیرین به پایان ببریم ...........

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط سبا نظرات ()

من در شب یلدا ....

پسته سربسته را می ماندم

اناری ترک خورده ای را ....

که جا مانده بود در بشقاب ...

یا سیب سرخ ِ گاز زده ای

که فرو افتاده از دست کودکی ....

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط سبا نظرات ()

آرزوهایم.....

مثل دانه های انار شب یلدا

 فرو افتادند .................

نوشته شده در دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط سبا نظرات ()

یلدا

شب تنهائی بود ....

یک دقیقه بیشتر از شبهای دیگر....

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط سبا نظرات ()

اینروزها تلخ شده ام.....

کسی مرا با خدا آشتی دهد

نوشته شده در دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط سبا نظرات ()

برای تنهائی ما

چه فرق می کند

 شبی یک دقیقه بیشتر...یاکمتر*

 

* این رو  یلدای پارسال نوشته بودم ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط سبا نظرات ()

سهم چشمان من  از هزاران ِ صبح

صبح بی عشق مباد.....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط سبا نظرات ()

درنگ نکن ....

این سطر به آخر نرسیده

از دلتنگی خواهم مرد......................

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط سبا نظرات ()

من با یاد ِتو ....

واژه می سازم.....

عاشقانه های ِ پائیزی ....

باشی یا نباشی...

شعرهایم پرواز را تجربه می کنند....دریاد تو

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط سبا نظرات ()

از آسمان فرود آری....

من  فرو افتاده ام ..

زانوانم  بردستانم  بی اعتمادند...

چگونه برخیزم .....

فرود آری ...

کنار این خاکی افتاده... زانو بزن

دستانم را بگیر

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط سبا نظرات ()

راه می یابی ....دوباره باز

بر ویرانه های این دل ....

خاطرات پنجره ای در تنهای من است ....

ترا فرا می خواند .....هر لحظه

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط سبا نظرات ()

امشب ...در آخرین سطر این شعر

تن به تو خواهم داد ....

تا بکارت شعرم را پاره کنی

نوشته شده در جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط سبا نظرات ()

یک شب ....همین نزدیکی ها

این تپش های مضطرب ....آرام می گیرد....

خواهی دید .....سطری سیاه می کنم برای تو ....

پایان قصه را می خوانم و تمام ...

یک شب ... منتظر می مانم

میان ِ کوچه .....شاید همین پنج شنبه....

می آیی .....

و به انتظار و تپیدنهای مضطرب 

 پایانی خوش هدیه می کنی ....

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط سبا نظرات ()

در آخرین روزهای پائیزی ....

میان ِ برگهای سرخ...زرد  خواهم نشست

تنهائی هایم را خواهم سپرد به باد .... 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط سبا نظرات ()

ترسهای کودکیم بازگشته اند....

ترس کوچک شدن مدادهای رنگی ....

ترس گم کردن پول ِ تو جیبی ام ....

ترس مردن مادرم ....

ترس ِ اینکه ....کسی دوستم نداشته باشد

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط سبا نظرات ()

ایمانم را گم کرده ام ....

اما.....به تو که می رسم

سطرهایم  سرخ می شود *

 

*تمام شعرهای مذهبیم .....تقدیم به مادرم... که رنگ خداست

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط سبا نظرات ()


Design By : Pichak